دوباره با یه تصویر محو کنار پنجره ی رو به درخت انار نشسته بودم دنبال تقویم ورزشی می گشتم که باهاش فال حافظ بگیرم نمی دونم چرا اینقدر مضطرب بودم ولی همه چیز احمقانه و بی اهمیت بود!!همه چیز بعد سه سال کاملا مضحک بود !!
خیلی کوچیک بودم هنوز با پتوی یک ونیم متری می خوابیدم ..تو اتاق پر دود سیگار بود با یه پنجره ی رو به درخت انار ..منم داشتم واسه خودم بالا پایین می پریدم ..انگار ابرها اومدن تو اتاق و حسابی می شد یه ابر بازی جانانه کرد!نمی دونم چرا نباید به بعضی چیزا دست بزنم یا چرا کاغذا باید سر جاشون باشه در حالیکه همه چیز ظاهرا به هم ریخته بود.پنجره همیشه بازبود و می شد واسه اردکها نون خورد شده ریخت..از صدای خر و پف اون زن ومرد مسن می ترسیدم..حقیقتا صدای وحشتناکی بود...می شد باهاش هر چیز ترسناکیو مجسم کرد...اگه نصفه شب تو رختخواب جیش می زدم اصلا دختر خوبی نبودم ...اصلا!!!منم نمی زدم ..اصلا!!!ولی یه دختر لجباز و لوس به چه دردی می خورد آخه!!!
همه بهش می خندیدند ..هیچ کس داستانشو باور نمی کرد...یه رادیوی قراضه داشت که همیشه صدای پارازیتش اعصاب همه رو خورد می کرد!یه مدت عاشق پفکهای دونه درشت بود...بعدش شکلات کاکائویی دونه درشت!!آخرا هم که فقط با سرم مایعات می خورد!من چقدر به این مرد شبیه بودم...من هم تحقیر می شم..منم همه بم میخندن...من هم میگن قاطی دارم .. و هردو مون انگار فقط برای درونمون ساخته شدیم و حرفهایی که باید اون تو ریخته بشه...!به هوای خودش زندگیشو در راه خدا خرج می کرد و برای انقلابی که پیروز شد و روزهایی که سراسر زجر و درد و مرگ بود...!20 سال تمام از خونه بیرون نرفت تمام زندگیش یه پنجره ی روبه درخت انار بود و چندتا کتابی که الان احساس خوبی از هیچ کدومشون ندارم!!
می دونستم حالش اصلا خوب نیست..می دونستم هر آن ممکنه دیگه نباشه و به خاطر این امتحانای لعنتی هیچ وقت به ملاقاتش نرفتم ..حتی وقتی که خواستم برم بیرون ..باز هم نرفتم!نمی دونم شاید همیشه دلتنگی باید با من همراه باشه و همیشه تنها کسی باشم که حسرتها رو یدک می کشه!!
روز تشییع جنازه دنبال درخت انار بودم ..درخته سر جاش بود ولی دیگه از پنجره خبری نبود!!!
پی نوشت1: حسابی دلم برای اون پیرمرد با نمک تنگ شده!!!!
پی نوشت2:خسرو شکیبایی هم همان روز رفت..بازیگری که صداش ..حالتهاش و حرکاتشو بسیار بسیار دوست می داشتم!!!