درد به انفجار می رسد
از لابه لای مویرگها خودش را به دیوارهای جمجمه می کوبد
مغز را می درد و درل گونه از سوراخهای چشم بیرون می آید
هنوز فاصله زیاد است!
لجبازیها زیاد است !
گران است!
مغز نیکوتین می خواهد و عقل نیکوتین را پس می زند!
روح پرواز می خواهد و جسم پرواز را پس می زند!
تضادها به مباینت می رسند
و به ریش نداشته ی ما می خندند!!!
باید همه چیز را چشید حتی طعم پتک را
این است آیین سروری!!!
دریوزگی!!!
اههههه!تمامش کنید!
باید به اراجیف خندید
و آنقدر خنثی بود که از مغز شسته سواری گرفت!!!
باید به درون رفت
به مغز..به استخوان
به دردی که از جانش تیر می کشد و می زند...می زند!
باید جویدش آدامس قصه را!
لهش کرد و تفش کرد!
و تفش کرد!!!