تبليغاتX
درهمستان - تهوع

اگر بگویم امروز به حدی رسیدم که همه چیز برایم در حد مرده ای بیش نیست اصلا دروغ...دروغ ...دروغ .. دروغ ...نگفتم شاید هیچ چیز به اندازه ی این کلمه لعنتی حالم را به هم نزند!ما با این کلمه در حد یک جانی خطر ناک ارتقا پیدا کردم ...جانی که ممکن است هر لحظه دستش را به خون بی گناهی آلوده کند و شک ندارد که آن موجود بی گناه سر چشمه ی تمام بدبختیهایش است .. ولی بی گناه است چون احمق است ...چون ناتوان است .. چون رمانتیک است...چون......!

دارم می بینم ..اینجاست جلوی چشمانم ! همین روبرو ! در همین آینه کذایی هر چند دقیقه ای ناچارم با نفرت نگاهش کنم  و لعنت بفرستم به قدمهایش که چرا آمد! چرا به دنیایم پا گذاشت و من را با تمام این اتمهای ول نه تنها رها نکرد بلکه غل و زنجیرهایش را هر چه محکمتر به دست و پایم بست! کجاست آن بی وزنی که قولش را داده بودی ! من به دنبال همان معلق بودنم که یک شب خوابش را دیدم...آنقدر سبک شده بودم که بی اختیار به اوج می رفتم و دوباره همان وجود بی گناه سرو کله اش پیدا شد و  دو باره مرا با زنجیرهایش محکم بست!خواب...خواب ...خواب ..تو را با تمام دردهایی که می کشم دوست دارم ...چون تنها لذتیست که توان چشیدنش را دارم  و مرا با خود به اوج رها شدن می برد!

شک ندارم  وبلاگم بوی مرگ گرفته ...من به مرگ می بالم و می پرستمش ...مرگ از چیزهای بی ارزشی مثل عاشق شدن خیلی بهتر است..اصلا کدام عشق ...عشق که فقط در رختخواب معنی پیدا می کند و اگر نباشد یک چیزتان همیشه کم است ... کنار معشوقتان بودن برایتان لذت بخش است چون می دانید رابطه ای هم در کار است و فقط و فقط این نیاز جنسی است که آدمها را به سمت هم می کشاند  و این برای من تبدیل به احمقانه ترین نوع بودن شده  است!

اینها حتی مفهوم دوست داشتن را هم دستکاری کرده اند!

من از دلخوشیهای این موجودات هیچ چیز نمی فهمم !.  آنها گرسنگان شهرم را با تمام دردهایشان تنها رها کرده اند و به نمایش مسخره ی تقدیر و لیاقت و هر که بامش بیش و از این مضخرفات که حتی دستهایم به تایپیدنش اکراه دارند دل خوش کردند! آنها فقط خودشان و فرزندانشان را می شناساننند ..آخر گوشتی گفتند ..پوستی گفتند..ما را چه به مردم؟ما هستیم و عزیز دردادنه های خودمان ..آنها هم اگر بخواهند می توانند پیشرفت کنند برای خودشان ..اگر لیاقت داشته باشند!آه اگر سوشیانتی در کار بود ... می توانست ما را  از زیر بار این چرندیاتی که بوی لجن می دهد نجات دهد ؟ یا بازهم این نسبتهای خونی ادامه دار بود؟شاید سوشیانتمان تبدیل شود به یکی از این شکم گنده هایی که حضورش به تعداد گداهای شهرم می افزاید ! پس باید سوشیانت را کشت!

خیلی و قت است که می خواهم قاتل باشم ..می خواهم فقط بکشم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط محبوبه