این روزها نه فرصت نوشتن دارم ونه حال و حوصله ی حرف زدن!پر از گلایه ام ...از زمین و زمان و از هر چی که هست و از هرکی که هست شکایت دارم ...از هوای مسمومی که ویروسهای مضخرف وارد بدنت می کند و تمام روزت را سرفه های مکرر پر می کند شکایت دارم...از کشوری شکایت دارم که نوید زندگی متمدن می دهد و همسر فلان کاندیدای محبوبش از فلان کاندیدای زن انتقاد می کند که چرا به جای آشپزی و ظرف شستن خودش را درگیر سیاست و انتخابات کرده و از مردمی که ناچارند زیر بمب و موشک ...قحطی وسرما زندگی کنند چون محکومند به بازیچه بودن...و از آنهایی گلایه دارم که ادعای حمایت از حقوق بشر و اصلاح طلبیشان گوش فلک را کر کرده و به هر در ناخلفی می زنند که مهر کاندیداتوری مجلس بخورند و سکوت می کنند در مقابل دو ماه در بند بودن بهترین هم نسلانم که تمام تلاششان آموزش کودکان کار و خیابان و دفاع از حقوق کارگران بوده ولی اینبار حقوق آنهاست که لگدمال بازی کثیف سیاست شده... تمام کوچه های خاکم را بوی خاوران گرفته ...بوی آن تنهایی ها ...بوی آن مرگهای پنهان ...بوی سکوت در مقابل مرگ دانشجوی کرد...
دلم گرفته از این خیابان ...از این فضا...از این هوای مسموم ...
پرواز و پرنده شدن می خوام...رهایی می خوام...کاش این زنجیرها گسستنی بود...