نمی دانم این دفتر خالی تا کی همچنان ورق خواهد خورد؟ولی می خواهم باشد و به یاد بیاورد عزم یارانم را برای پیمودن راهی که فقط یکبار به آنها لبخند زد و بعد پی در پی این آتش جگرسوز نیرنگ ودروغ و جهالت بود که یکی یکی آنها را سوزاند و تنها چیزی که از خود باقی گذاشتند راهی بود که اگرچه نافرجام می نمود ولی تداعی می کرد بودنشان را در برهه ای از تاریخ و حضور شان...
اگرچه آذرها هربار رنگ دیگری به خود می گیرند ولی چیزی این وسط هست که هیچ گاه رنگ نمی بازد...چیزی که گذر زمان نه فراموشش می کند بلکه هربار کنتراستش را بیش از پیش زیاد می کند و آن چیزیست که عاری از همه ی آن سیاه بازیهای سیاسیست و آن تقابل دانشگاه و دانشگاهیان با سیستمیست که خون می ریزد...