زن بودن یعنی چی؟
یعنی از وقتی که چشم باز کردی باید هنر خونه داری رو از مادرت بقاپی؟
یعنی اینکه یه وقت نری تو خیابون بلند بلند بخندی؟
یعنی باید یاد بگیری تا می تونی سنگین و رنگین باشی تا زن همسایه ازت خوشت بیادو بعد هم اگه پسری داشت و...خلاصه اینکه نترشی؟
یعنی اگه هم یه وقت هوس کردی درس بخونی و رفتی دانشگاه فقط و فقط برای اینه که ازدواج بهتری داشته باشی؟
یعنی یه حصار گنده دور خودت بکشی چون باید شوهر کنی؟
یعنی تمام ارزش تو رو قیمت مهریه ای مشخص می کنه که جناب عاقد با قلم مبارکش توی دفترش می نویسه؟
یعنی عاشق شدنت هم دست همون قلم عاقده؟
یعنی وظیفته که مادر باشی ؟
یعنی بهشت زیر پاته چون وظیفته که مادر بشی؟
یعنی همون کنج آشپزخونه ....؟
یعنی حق داری که بهت خیانت بشه؟ ولی با خیانت سنگسار میشی؟
یعنی بچه هات ممکنه ازت مراقبت نکنند؟یا ممکنه ازت مراقبت بکنند؟
یعنی قیمت خونت نصف پسریه که خودت به دنیاش آوردی؟
یعنی وظیفته که زن باشی؟
یعنی سنت آبا اجدادیت میگه که باید زن باشی؟
پی نوشت: این 20 سالی که از بودنم و از بودن با زنهای دیگه می گذره این سوالها رو هم برام بوجود آورده...آیا این سنته ارزش شکسته شدن نداره یا خود ماییم که ازش زندگی کردن نداریم؟
پی نوشت:سرد سرد است اینجا...فصلها بی معنی...نمی دانم چرا فقط ترانه هان که می خوان بات همراهی کنند در اوج روزهای تنهایی و سردی...
پی نوشت:نمی دونم چرا احساس می کنم تو صدای شاملو یه جور حس غریبی نهفته که وقتی بش گوش میدی ناخود آگاه همه ی اون دلتنگی هایی که مدت زیادی بود خودش رو لابه لای روزمرگی هات پنهون کرده خودشو نشون میده...مخصوصا وقتی که با صدای دلنشین و غمناک استاد شجریان ترکیب شده و مهمتر اینکه شعری که خونده میشه از رباعیات خیامه
" از آمدن و رفتن ما سودی کو؟
وز بافته وجود ما پودی کو؟
در چنبر چرخ جان چندین پاکان می سوزد
و خاک می شود دودی کو؟"