تبليغاتX
درهمستان -

دریغا که بار دگر شام شد

سراپای گیتی سیه فام شد

همه خلق را گاه آرام شد

مگر من که رنج و غمم شد فزون

جهان را نباشد خوشی در مزاج

بجز مرگ نبود غمم را علاج

و لیکن در آن گوشه در پای کاج

چکیده است بر خاک سه قطره خون

 

صادق هدایت

 

.......................................................

و من دمدمای صبح سعی می کنم به یادم بیارم که پای کدوم درخت کاج چند قطره خون ریخته شده بود...آخه این زوزه ها  که بی دلیل نیست!ولی دارم می بینم جوونه های لاله رو که که جای همون قطره های خونو  گرفته بودند...خیالم کمی راحت میشه ولی هنوز صدای زوزه می یاد!!!

نه ...هنوز می تونی قطره های خونو پای درخت کاج ببینی...

برای همینه که کاج داره کم کم زرد میشه آخه داره به تضاد وجودی می رسه ...بیچاره اونقدر خون پاش ریخته شده که هر لحظه مجبوره رنگ ببازه!!!

پی نوشت:دوباره ذهنم  از خون پر شده...دوباره عطر لاله می خوام...

پی نوشت:امروز دانشگاه نرفتم ...تحویل پروژه داشتیم و من حتی یه لحظه هم نمی تونستم بهش فکر کنم...خدا به دادم برسه فقط...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت   توسط محبوبه  |