تبليغاتX
درهمستان - همینم
 

می دونم هیچ چیم به آدمیزاد نرفته...می دونم با اینکه دارم میرم تو 21 سال ولی رفتارم عین بچه مهد کودکیهاست...می دونم همه ی این حرفارو...ولی دلیلی نمی بینم که بخوام عوض شم ...دلیلی نمی بینم که بخوام راحت نباشم...آخه سنگین بشم که چی بشه...برا همینه که همش دوست دارم از جمع دوست و آشنا فرار کنم چون همیشه حالم از این ادا اطفارای بیخودی و  روابط پر از تظاهر بهم می خورده و می خوره و احتمالا خواهد خورد.

پی نوشت: هر چی ام مسخرم کنی ..هر چی هم بگی جوگیرم من حرف تو دلم نمی مونه...حرفمو می زنم

پی نوشت: ..آخه به چه زبونی بگم که حالم از سیاست بهم می خوره حتی بیشتر از شماها... اما نمی تونم چشمامو روحقیقت ببندم...نمی تونم کوتاه بیام واین جدا از سیاسته...باور کنین هیچ ربطی بهم نداره...سیاستو  یه یازیه کثیف می دونم واون آدمهایی که جونشونو برای آرمانهای پاکشون دادند همیشه برام یه اسطوره بودند.

پی نوشت:یا من خیلی حسودم یا بعضیها خیلی بی ملاحظه!!!

پی نوشت:از این به بعد می خوام حال وروزم یه خورده بنویسم تا شاید یه خورده تخلیه عصبی شم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت   توسط محبوبه  |