تبليغاتX
درهمستان - تا کی باید نشست ودید پرواز بی پرنده را؟

دست نوشته هایم به سان کاغذی مچاله به زمین افتاد .امروز همه شان را خط زدم.اگر تا دیروز برای خاورانی می گریستم که برایم شده بود آینه دق.امروز می گریم برای خودم و ناتوانیهایم...انگار این باریدن ها تمامی ندارد.با آن می شود همه زمینهای تشنه این خاک چروکیده را سیراب کرد.غرق بودم در خیال کسی بودن وامروزی که فهمیدم هیچ چیز نشدم ونیستم...

 

                                        ***************************

 

چارقدم را محکمتر می کنم

دارم خفه می شوم

ونعره ای می گوید نجیب باش

نمی دانستم نجابتم گم شد

آهی می کشم

من آموزگار بدطینت نمی خواهم

............

دستانم را از دیوانگی شهر می برم

وخونش را می مکم

احمقهایی به گرفتگی ام طعنه می زنند

می خواهم خفه شوند

از قهقه بیزارم

............

کودکی جلوی چشمانم سر می خورد

دستش را می گیرم

ودستم را پس می زند

بغض می کنم ومی بارم

و باقی خونم را می مکم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت   توسط محبوبه  |