چیزی دست کم نداره از هل دادن یه زندانی به سمت سلولش یا جیغ داد بچه های سال اولی دوره ی ما وقتی مجبورشون می کردند توی جایی به اسم کلاس روی صندلی ای به اسم نیمکت بشینند قضیه ی دانشگاه رفتن ما...! سه سال از بهترین سالهای عمرمو توی این دانشکده لعنتی هدر دادم...درست شبیه غرغر زنایی که وقت طلاق برای حروم شدن جوونیشون به پای یه عوضی غصه می خورند..!
یه راه طولانی تا دانشکده ...بچه های خودشیرین با آرزوهای احمقانه !خط چشمهای سیاه کلفت ...! صداهای نازک و تو دماغی...!بینی های سربالا..!موهای لخت...!مانتوهای کشی...! پاچه خواری تهوع آور استادای تهوع آور...!و چند تا تصویر چندشناک دیگه از دانشگاه مدام توی سرم می چرخه..این چند روزه همش کابوس دیدم...کابوس استاداا و همکلاسیها ..فقط یه بازنمایی کوتاه شبهای تحویل پروژه توی ذهنت میتونه برای چندین ساعت از زندگی بیزارت کنه و این یعنی ضد هنری ترین حالت ممکن...!