تبليغاتX
درهمستان

قبل از اینکه پست قبلیمو بزارم با این کامنت خصوصی مواجه شدم:

((رفیق حالتو میفهمم با این سرکوبهاوفشارهاوهجوم هاو حملات بیرحمانه احساس پوچی کردن احساس کرختیو ناامیدی یه چیز طبیعیه اما این همیشه یادت باشه که
(برای رسیدن به بهشت باید از دوزخ عبور کرد) و ما الان دقیقا وسط دوزخ هستیم و شاید مدت زمان زیادی طول بکشه که به بهشت برسیم
اما رفیق تو حق نداری نا امید و خسته باشی به خاطر ارش به خاطر بیژن ,میلاد,حسن,سارا,شوان وبهروزهاوپیمان های پیران به خاطر محمودهای صالحی
و اسانلوها برای زهرا بنی عامری وبرای ان کودکی که در زباله ها به دنبال سیر شدنه
وبه خاطر ان زنی که برای سقف روی سرش خود فروشی می کند وبرای احقاق حقوق کارگرو دادگر وبه خاطر خودت چون من وتو با امید زنده ایم))

امید ....امید....امید....چند بار این کلمه را توی ذهنم تکرار کردم تا بیشتر درکش کنم

داشتم عکسهای تجمع خاوران را دید می زدم به خودم می گفتم چرا آدمها در آسمانها دنبال خدایشان می گردند ...در حالیکه خدا اینجاست .. لابه لای این خاک

...می خواستم بگویم که خدایمان مرده است...چرا می نوازند ..مگر برای سوگواری هم باید نواخت؟

امید ...امید ...امید می خواهم این کلمه را تا ابد زمزمه کنم...من در حرفهای رفیقم امید را می بینم ...من امید را در لبخند آن پسری می بینم که کودکیش را بی شرفی گرگها به زیر خاک برد و اینک می نوازد ..می نوازد برای زاده شدن امیدی که اگر نباشد همه خواهیم مرد!

نه نمرده ایم ..هنوز نمرده ایم..چون امیدمان هنوز زنده است! امیدمان فنا ناپذیر است!

همچنان می نوازند..در همه ی تاریخ باید نواخت...چون در همه ی تاریخ این امید بود که خدایان را برایمان ساخت! ما با قهرمانانمان افسانه می سازیم و برایشان می نوازیم ...چون می خواهیم قهرمان بسازیم و می سازیم!

پی نوشت:دیگر از دل خوش کردن به حرفهای هر بی شرفی که لاف آرمان پرستی اش رابرایم بزند توبه کرده ام ...من همینجا با وجدان دوستانم زندگی می کنم  و می دانم که راهم را اشتباه نرفتم! من آرمان واقعی ام را پیدا کردم و به این آسانیها هم از دستش نمی دهم!

پی نوشت:نوروز که بیاید دیگر اثری از زخمهای شکنجه شده هانیست..زخمها خیلی زود محو می شوند و وقتی رفتند فکر می کنی چیز عظیمی را از دست دادی!پس این زخمها هم برای خودشان کلی خاطره اند!

پی نوشت: باید زندگی را چشید با تمام زشتیهایش ...و باید دوستش داشت با تمام دردهایش

پی نوشت:نگاه کنید!زیاد هم نمی توانم متفاوت باشم! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط محبوبه 

اگر بگویم امروز به حدی رسیدم که همه چیز برایم در حد مرده ای بیش نیست اصلا دروغ...دروغ ...دروغ .. دروغ ...نگفتم شاید هیچ چیز به اندازه ی این کلمه لعنتی حالم را به هم نزند!ما با این کلمه در حد یک جانی خطر ناک ارتقا پیدا کردم ...جانی که ممکن است هر لحظه دستش را به خون بی گناهی آلوده کند و شک ندارد که آن موجود بی گناه سر چشمه ی تمام بدبختیهایش است .. ولی بی گناه است چون احمق است ...چون ناتوان است .. چون رمانتیک است...چون......!

دارم می بینم ..اینجاست جلوی چشمانم ! همین روبرو ! در همین آینه کذایی هر چند دقیقه ای ناچارم با نفرت نگاهش کنم  و لعنت بفرستم به قدمهایش که چرا آمد! چرا به دنیایم پا گذاشت و من را با تمام این اتمهای ول نه تنها رها نکرد بلکه غل و زنجیرهایش را هر چه محکمتر به دست و پایم بست! کجاست آن بی وزنی که قولش را داده بودی ! من به دنبال همان معلق بودنم که یک شب خوابش را دیدم...آنقدر سبک شده بودم که بی اختیار به اوج می رفتم و دوباره همان وجود بی گناه سرو کله اش پیدا شد و  دو باره مرا با زنجیرهایش محکم بست!خواب...خواب ...خواب ..تو را با تمام دردهایی که می کشم دوست دارم ...چون تنها لذتیست که توان چشیدنش را دارم  و مرا با خود به اوج رها شدن می برد!

شک ندارم  وبلاگم بوی مرگ گرفته ...من به مرگ می بالم و می پرستمش ...مرگ از چیزهای بی ارزشی مثل عاشق شدن خیلی بهتر است..اصلا کدام عشق ...عشق که فقط در رختخواب معنی پیدا می کند و اگر نباشد یک چیزتان همیشه کم است ... کنار معشوقتان بودن برایتان لذت بخش است چون می دانید رابطه ای هم در کار است و فقط و فقط این نیاز جنسی است که آدمها را به سمت هم می کشاند  و این برای من تبدیل به احمقانه ترین نوع بودن شده  است!

اینها حتی مفهوم دوست داشتن را هم دستکاری کرده اند!

من از دلخوشیهای این موجودات هیچ چیز نمی فهمم !.  آنها گرسنگان شهرم را با تمام دردهایشان تنها رها کرده اند و به نمایش مسخره ی تقدیر و لیاقت و هر که بامش بیش و از این مضخرفات که حتی دستهایم به تایپیدنش اکراه دارند دل خوش کردند! آنها فقط خودشان و فرزندانشان را می شناساننند ..آخر گوشتی گفتند ..پوستی گفتند..ما را چه به مردم؟ما هستیم و عزیز دردادنه های خودمان ..آنها هم اگر بخواهند می توانند پیشرفت کنند برای خودشان ..اگر لیاقت داشته باشند!آه اگر سوشیانتی در کار بود ... می توانست ما را  از زیر بار این چرندیاتی که بوی لجن می دهد نجات دهد ؟ یا بازهم این نسبتهای خونی ادامه دار بود؟شاید سوشیانتمان تبدیل شود به یکی از این شکم گنده هایی که حضورش به تعداد گداهای شهرم می افزاید ! پس باید سوشیانت را کشت!

خیلی و قت است که می خواهم قاتل باشم ..می خواهم فقط بکشم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت   توسط محبوبه 

                                         

۸ مارس فراتر از روز زن ...روز انسان است که مصادف با اعتراض زنان کارگر بوده است و بدینسان نام روز زن دارد! برای منی که تمام شعار های فمنیستی ام را قی کردم ! رهایی زن دیگر در این نظام و اجتماع نابرابر معنی پیدا نمی کند! تا وقتی خانواده هست...تا وقتی اقتصاد خانواده هست....تا وقتی که نیازهای خانواده هست...تا وقتی که خریدهای خانواده است ..تا وقتی که ریخت و پاشهای خانواده است ...تا وقتی که طبقه بندی خانواده است...زنها همچنان به عنوان جنس دوم باید دست و پا بزنند!زدر ضمن بیخود دوره ی مادر سالاری را با جوامع امروزی مقایسه نکنید!دوره ی  مادر سالاری کجا و اینجا کجا! بیشتر از این حوصله نوشتن ندارم:

فقط من باور کردم برابری را در:

خانواده........> کمون

مدرسه........>کمون

جامعه.........>کمون

پی نوشت:این افسردگی حادی که این روزها دچارش شدم حال و حوصله ی همه چیرو از ما سلب کرده حتی شور و شوقی را که برای نوشتن در  روز 8 مارس داشتم ...فقط آمدم که چیزی گذاشته باشم !

و بسنده می کنم به لینک مقاله ای در باب این روز:

 بیانیه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب دانشگاه های سراسر ایران پیرامون ٨ مارس روز جهانی زن

پی نوشت:من محبوب رو کشتم ...به همین راحتی ! با همین دستهایم !فقط نمی دونم چرا اسمش رو با خودم یدک می کشتم ...اسمش رو هم نمی خواهم !

پی نوشت:قرار است راهمان را به زودی انتخاب کنیم یا لذت بردن از دردهای توهمی به نام زندگی و یا جسارت رگ بریدن...خیلی باحالی رفیق !

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت   توسط محبوبه 

هی زن ...هی مرد ....هی آدم ! بیا  همه این خزئبلاتی که برایمان بافته اند ....همه ی این قیدها...حصارها ... زنجیر ها را با همین دستانمان جر دهیم ! بابا ! به هر کوفتی که قبولش داری آزاد زیستن و راحت زیستن  حق توست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط محبوبه 

در یک بی حوصلگه افراطی دست و پا می زنم...هی یک چیزی  از من جبران می خواهد  و من خودم را به نفهمی می زنم و دوباره همان خواهش های مکرر! او ضاع با گذشته خیلی فرق کرده! هرچند گذشته هم هیچ گهی نبوده است!

همیشه برایم مسخره بود که آدمها با یک درد کوچک همه چیز را به باد میدهند...چرا هیچ کس قدرت درد کشیدن ندارد؟ و حالا وقتی خودم دچارش می شوم به زمین و زمان بد و بیراه می گویم ...! شاید اسمش را درد کشیدن هم نتوان گذاشت ! شاید  یک  استپ در بی زمانی !

این روزها بدجوری اشتباهاتم جلوی چشمم رژه می روند می خواهم با یک لگد همشان را از مقابلم پرت کنم ! ولی باز هم  دست بردار نیستند ! هی می آیند و می روند!

چگونه می توانم خودم را تغییر دهم وقتی زندگی ام  در تاریخ خلاصه شده است ! مگر تاریخ را می توانی دست بزنی ؟! ولی نباید با جبرش بسازی ! باید با جبرش مبارزه کنی تا خودت خلاص شوی! شاید زیادی دارم شعار می دهم !شاید قضیه به همین سادگی ها هم نباشد ! شاید باید به همان چیزی که از ابتدای خودمان متولدش می کنیم و با خودمان بزرگش می کنیم و آموزش می دهیم و هرچه دارد از کنش های خودمان است تسلیم شویم ! حتی اگر آفریننده ی خوبی نباشیم !اینجا هرچه هست تسلیم است ! اینجا دنیای سرسپردگیها ...دنیای رام بازیها ...توسری خوردن ها ست ! اینجا و نظمش هیچ جایی برای گستاخی های ما ندارد!  حالم از این جملات به هم می خورد!دلم  فقط و فقط یک روزنه می خواهد ...ولی مدام  زمزمه می شوم که  کجای این پستوی مضخرف می توان به دنبال روزنه بود؟ !

حالم از این ناامیدیها و ناامیدی مسخره ای که گریبان خودم را گرفته است  به هم می خورد ! نه ! بگذاریم خودمان را گول بزنیم ! بگذاریم فکر کنیم نباید تسلیم شد ! باید به دنبال یک تغییر بود ! احساس گناه می کنم وقتی اینچنین خودم را مایوس می بینم !

نه! من نباید اینگونه باشم !!! این همان  آغاز مرگ من است !

 همینطوری:دلم برای تک تک دوستانم بدجوری ترکیده است اما نه آنها سراغی از من می گیرند و نه من حال خبر گرفتن از آنها!( چه راحت فراموش می شویم و فراموش می کنیم!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت   توسط محبوبه  | 

و این همان چرخش مداوم ساعتها و دقیقه هاست

و دیگر این ذهتم بیمار شده است

و انتهای سرخوشی  هایش را به سوگ نشسته است

 ومن برای همان ذهن بیمارم

 جز همان تلاوت آهنگ نیستی

جز همان سرود کلیشه ای

چیز دیگری برای عرضه ندارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت   توسط محبوبه