تبليغاتX
درهمستان

چقدر آسان می آموزند به نسلمان و نسل بعد از ما که اشک بریزد برای هزار و یک حادثه ای که گذشت و چه آسان بخندد به قصه ی تلخ یک قوم شکسته ...قوم اسیر جنگ ...اسیر جهالت...اسیر هزار و یک بازی و حرف نگفته!

اینجا مردم می خندند ...می خندند به گویش انسانهایی که برای بقا ناچارند در میانشان زندگی کنند...

تقصیری هم نیست...بهانه ای برای خندیدن نیست و ناچار  دل باید خوش کرد به همان سریالی که یک ساعت از عمرشان را در شبانه روز می کشد.چه بسا که خود چندین بار ناچار به تماشایش شدم و نا خودآگاه خندیدم  و تاسف خوردم برای خودم و خودم وخودم!

هنوز آن صحنه ی در آوردن چشم یک زندانی سیاسی و قطع کردن انگشتنان دستش ذهنم را آزار می دهد...هنوز آن فیلم شکنجه ی آن اسیر جنگی را در ذهن دارم...

 سازندگان همان بهتر که بروند برای مسابقه های فوتبالشان تماشاچی جمع کنند !بروند تا غرور ملی و میهنیتان خدشه دار نشود. بروند بعد از بردهایشان سرود ای ایران بگذارند.بروند بگویند متمدن ترینیم و چرا سیصدهارا برایمان می سازید؟؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت   توسط محبوبه  | 

 

زن بودن یعنی چی؟

یعنی از وقتی که چشم باز کردی باید هنر خونه داری رو از مادرت بقاپی؟

یعنی اینکه یه وقت نری تو خیابون بلند بلند بخندی؟

یعنی باید یاد بگیری تا می تونی سنگین و رنگین باشی تا زن همسایه ازت خوشت بیادو بعد هم اگه پسری داشت و...خلاصه اینکه نترشی؟

یعنی اگه هم یه وقت هوس کردی درس بخونی و رفتی دانشگاه فقط و فقط برای اینه که ازدواج بهتری داشته باشی؟

یعنی یه حصار گنده دور خودت بکشی چون باید شوهر کنی؟

یعنی تمام ارزش تو رو قیمت مهریه ای مشخص می کنه که جناب عاقد با قلم مبارکش توی دفترش می نویسه؟

یعنی عاشق شدنت هم دست همون قلم عاقده؟

یعنی وظیفته که مادر باشی ؟

یعنی بهشت زیر پاته چون وظیفته که مادر بشی؟

یعنی همون کنج آشپزخونه ....؟

یعنی حق داری که بهت خیانت بشه؟ ولی با خیانت سنگسار میشی؟

یعنی بچه هات ممکنه ازت مراقبت نکنند؟یا ممکنه ازت مراقبت بکنند؟

یعنی قیمت خونت نصف پسریه که خودت به دنیاش آوردی؟

یعنی وظیفته که زن باشی؟

یعنی سنت آبا اجدادیت میگه که باید زن باشی؟

پی نوشت: این 20 سالی که از بودنم و از بودن با زنهای دیگه می گذره این سوالها رو هم برام بوجود آورده...آیا این سنته ارزش شکسته شدن نداره یا خود ماییم که ازش زندگی کردن نداریم؟

 پی نوشت:سرد سرد است اینجا...فصلها بی معنی...نمی دانم چرا فقط ترانه هان که می خوان بات همراهی کنند در اوج روزهای تنهایی و سردی...

پی نوشت:نمی دونم چرا احساس می کنم تو صدای شاملو یه جور حس غریبی نهفته که وقتی بش گوش میدی ناخود آگاه همه ی اون دلتنگی هایی که مدت زیادی بود خودش رو لابه لای روزمرگی هات پنهون کرده خودشو نشون میده...مخصوصا وقتی که با صدای دلنشین و غمناک استاد شجریان ترکیب شده و مهمتر  اینکه شعری که خونده میشه از رباعیات خیامه

" از آمدن و رفتن ما سودی کو؟

وز بافته وجود ما پودی کو؟

در چنبر چرخ جان چندین پاکان می سوزد

و خاک می شود دودی کو؟"

پی نوشت:دلم برای تمام 13 ها می سوزه چون محکوم شدن به نحسی و عجین شده با خون سرخ دانش آموزان همین سرزمین در آبان پاییزی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت   توسط محبوبه  | 

روزها تلخی خودشو یکی یکی داره به رخمون می کشه  انگار نحس کامی این روزهای گذرنده از پی هم رو پایانی نیست...یاد خودم می افتم و راهی رو که دوست دارم ودوست دارم وقتی توش قدم می زارم عطر یاس و لاله مستم کنه و برای چند ثانیه هم که شده بفهمم که هستم و کی هستم و برای چی هستم و برای چی خواهم بود.امروز از کارگری گفتم که حتی پول طناب دارش رو از دوستش قرض گرفته و بهم خندیدند و گفتند :خوب تو چرا پولشو ندادی؟امروز سوختم ...سوختم برای دردهایم ...درد نفهمیدن و برای اشکی که حتی جرات ریختن هم نداشت ...

از نفهمیدن بیزارم

از خودخواهی بیزارم

 از بی تفاوتی بیزارم

از دروغ بیزارم

از روزمرگی بیزارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت   توسط محبوبه  | 

ساعتم یخ زده بود زیر همان درخت کاج معروف ...زمان برایم حرکت آشنایی نداشت و هنوز هم ندارد ...خسته ام به خاطر تمام کارهای نکرده...به خاطر تمام دروغها... به خاطر تمام خودخواهی ها ...به خاطر تمام خباثت هاو...

چشمهایم را بسته می خواهند و دستهایم را و سکوت لابه لای تمام این زورگویی ها...

و دلم خواب می خواهد به اندازه تمام آسمان ها...به اندازه تمام یکرنگی ها...

و رهایی از همه ی این ها و آن ها...

پاهایم سست شده ولی ندایی می گوید برو ...برو به رفتنی که هم جسمم را می خواهد وهم روحم را...

پی نوشت:خدایا دارم دیوونه میشم؟؟؟!!!!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت   توسط محبوبه  |