دست نوشته هایم به سان کاغذی مچاله به زمین افتاد .امروز همه شان را خط زدم.اگر تا دیروز برای خاورانی می گریستم که برایم شده بود آینه دق.امروز می گریم برای خودم و ناتوانیهایم...انگار این باریدن ها تمامی ندارد.با آن می شود همه زمینهای تشنه این خاک چروکیده را سیراب کرد.غرق بودم در خیال کسی بودن وامروزی که فهمیدم هیچ چیز نشدم ونیستم...
***************************
چارقدم را محکمتر می کنم
دارم خفه می شوم
ونعره ای می گوید نجیب باش
نمی دانستم نجابتم گم شد
آهی می کشم
من آموزگار بدطینت نمی خواهم
............
دستانم را از دیوانگی شهر می برم
وخونش را می مکم
احمقهایی به گرفتگی ام طعنه می زنند
می خواهم خفه شوند
از قهقه بیزارم
............
کودکی جلوی چشمانم سر می خورد
دستش را می گیرم
ودستم را پس می زند
بغض می کنم ومی بارم
و باقی خونم را می مکم
همچنان مرگ در این کو چه های غبار آلود یخ زده تنها پناه بی پناهی بی نوایان شهرم می شود...همچنان دستهای چرک گرفته سیه روزان شهر روزیشان را با التماس از دلهای ملتهب عابران فرو ریخته می خواهند...همچنان کودکان شهر در آتشگاههای قربانیان ابلیس می سوزند...و همچنان .....
و همچنان تاراج می شویم خودمان ودلهای خسته مان وتاراج می شود بذر های خاکمان...ومیراث نیاکانمان.سرمایه های این خاک شعله شعله آتش می شود و می سوزاند بدنهایی را از جنس خودمان...
جای جای این خاک اکنون برایم معنای آشنایی شده است.معنای آشنای دریدن! این چه تکراریست که هر بار سوزنده تر از قبل سر بر می تابد؟همان دلهای مرده دستهای بسته وهمان کورچشمی همیشه .پایان می خواهم دیگر یارای شنیدن نیست.
آیا این کفتار دهانان را لاشه دریدن سیری هست؟
چه به سرمان شد آیا از همین سرزمین نبود که فریاد می زدند آزادی را؟
چه سرنوشتی برای آزادی رقم خورد؟اصلا شاید با همان لاله های در خون خفته در خاوران دفنش کردند.
زنده اش خواهیم کرد.!!
و زنده اش می کنند همانها که پشت سیم خاردار نشینشان کردند . همان محبوسان اتاق یک در یک. هر کدامشان هنجره ای است که زنده شدن دوباره آزادی را در این سرزمین مرده فریاد می زند.
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود
اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
هنوز دیوارههای اوین امواج در هم تنیده ی شلیکهای پی در پی رادر خود نگاه داشته اند.
می خواهم ببارم.می خواهم آب شوم برای همه چیز.....,
برای لکه های خون که بر کفپوشهایش خودنمایی می کند برای صدای شکسته شدن دنده ها
برای اشکهایی که تنها همدم شبهای یک خواب زده است و
برای زیبایی سجاده های غرقه در اشک وخون .
کفتارها یی که از لاشه های بر خاک افتاده متمول می شوند.هنوز زیادند و زیاد می شوندهمچنان.
و زیاد می شوند دستهایی که عاجزانه از آسمان دادگری می خواهند.

یخ زدم ....دارم ترک بر می دارم ...
بوی خون می دهد سیمانهای این کوچه بن بست
به خاطرخدا به خاطر من به خاطر بشریت چشمهایت را نبند
هنوز هم دستهایی هستند که ملتمسانه تورا می خوانند