تبليغاتX
درهمستان
حکم اعدام برای دو روزنامه نگار 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت   توسط محبوبه  | 

می خواستم بفهمم ...می خواستم پیداش کنم..نمی تونستم باور کنم..

نمی

تونستم باور کنم حق اینجاست و باطل هر جا غیر اینجا.باید بر این حق

آسمانی درود بفرستی وبراین باطل شیطانی لعنت.مضحک بود!...دروغ...

همیشه دروغ بود.این دروغها بودند که کار می کردند...دروغ بود  که به کثیف

ترین و حقیر ترین عقده های انسانی ارزش می داد و  وجدانهای پر درد وبه

خاکستر بدل می کرد. و من دیدم تازیانه های وحشی جهالت را که بی

رحمانه بر پیکر وجدان انسانی فرود می اومد.

ودیدم اشکهای مادر را....................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت   توسط محبوبه  | 

با چشم‌ها

 

 

ز حیرت ِ این صبح ِ نابه‌جای

خشکیده بر دریچه‌ی خورشید ِ چارتاق
بر تارک ِ سپیده‌ی این روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.

 

فریاد برکشیدم:

«ــ اینک

 

 

چراغ معجزه

 

 

مَردُم!

تشخیص ِ نیم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلی‌تان
سویی به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،

تا

 

 

از

 

 

کیسه‌تان نرفته تماشا کنید خوب

در آسمان ِ شب

پرواز ِ آفتاب را !

با گوش‌های ناشنوایی‌تان
این طُرفه بشنوید:
در نیم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»

 

«ــ دیدیم

 

 

(گفتند خلق، نیمی)

پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»

 

نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:

 

«ــ با گوش ِ جان شنیدیم

آواز ِ روشن‌اش را!»

 

باری
من با دهان ِ حیرت گفتم:

«ــ ای یاوه

 

 

یاوه

 

 

یاوه،

 

 

خلائق!

 

مستید و منگ؟

 

 

یا به تظاهر

تزویر می‌کنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائب‌اید و پاک و مسلمان

 

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی

 

 

 

هر گاوگَندچاله دهانی
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمی شد:

 

«ــ این گول بین که روشنی ِ آفتاب را

از ما دلیل می‌طلبد.»

 

توفان ِ خنده‌ها...

 

«ــ خورشید را گذاشته،

 

 

می‌خواهد

با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند

 

که شب

از نیمه نیز برنگذشته‌ست

 

 

توفان ِ خنده‌ها...

 

من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام

چیزی نظیر ِ آتش در جان‌ام

 

 

پیچید.

 

سرتاسر ِ وجود ِ مرا

 

 

گویی

چیزی به هم فشرد
تا قطره‌یی به تفته‌گی ِ خورشید
جوشید از دو چشم‌ام.
از تلخی ِ تمامی ِ دریاها
در اشک ِ ناتوانی ِ خود ساغری زدم.

 

آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقت ِشان بود
احساس ِ واقعیت ِشان بود.
با نور و گرمی‌اش
مفهوم ِ بی‌ریای رفاقت بود
با تابناکی‌اش
مفهوم ِ بی‌فریب ِ صداقت بود.

 


(ای کاش می‌توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی‌دریغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان

حتا

 

 

با نان ِ خشک ِشان. ــ

و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)

 

 

افسوس!

 

 

آفتاب

مفهوم ِ بی‌دریغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون

با آفتاب‌گونه‌یی

 

 

آنان را

 

این‌گونه

 

 

دل

 

 

فریفته بودند!

 


ای کاش می‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را

من

قطره
قطره
قطره
بگریم

تا باورم کنند.

 

ای کاش می‌توانستم

 

 

ــ یک لحظه می‌توانستم ای کاش ــ

بر شانه‌های خود بنشانم
این خلق ِ بی‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خویش ببینند که خورشید ِشان کجاست
و باورم کنند.

 

ای کاش
می‌توانستم!!

 

 

 

شاملو

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط محبوبه  | 
نيروهای انتظامی و لباس شخصی صبح امروز (۱۸تيرماه) با حمله به تحصن اعضای شورای دفتر تحکيم وحدت در برابر درب ولی عصر دانشگاه پلی تکنيک اين دانشجويان را بازداشت کردند.

 

شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت با انتشار بيانيه زير از صبح امروز در برابر دانشگاه پلی تکنيک متحصن شده بودند. در بيانيه اين اتحاديه دانشجويی آمده است:

به نام خدا برخاسته ايم تا بانگ بيدارباش سردهيم

بيانيه اعلام تحصن شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت در پاسداشت ۱۸ تير در دوران نشست و سکوتِ جامعه ايرانی، و در زمانِ انفعال و سردرگمی روشنفکر و سياستمدار مدعی، و آن هنگام که صدای کوسِ استبداد بر آستانِ بلندِ ميهنمان سرآساييده و چتر حياتش بر اول و آخر ايرانمان گسترده است، و در کويی که نجوای شهادتِ شاهدِ شريفِ شرفِ نسلمان شهيد عزت ابراهيم نژاد به گوش می رسد، و در روزگاری که عزت و اقتدار ميهنمان برپای ذلت و ناتوانی حاکمانمان بر آب رفته است؛ برخاسته ايم تا بانگ بيدارباش سردهيم و جامعه ی ايرانی و روشنفکران و سياستمداران و شاهدان شريفِ شرفِ نسلمان و آستانِ بلندِ تاريخِ ميهنمان و عزت و اقتدارمان را بازخوانيم.

هرچند دنيای دانشگاه و حديث رفته بر آن در چند صباح گذشته از اين، و در اين کنونِ پر سئوالِ بی جواب، به رنگِ سياه ظلم و ستم آغشته است. ما که خاطر از دشنه ی سبزوار داريم و يادمان با زندان و تعليق و تعطيل و ستاره رنگين است؛ در انتظار آزادی دوستان دربندمان ننشسته ايم؛ که ايستاده و استوار چون آنان برای رهايی شان رها از خويش گشته ايم.شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت در شرايطی اقدام به تحصن در راستای استيفای حقوقی از دست رفته می کند که انفعال و مصلحت سنجی پاره ای از روشنفکران و سياستمداران بر جای حقيقت گرائی و حق محوری نشسته است. در نتيجه غبار یأس و نااميدی دامن جامعه را آلوده است. ما فرياد نسلی هستيم تاوان پرداز نخواسته ها و نکرده ها. مگرنه اينکه نسل ما نسل بی انتخاب است؟ نسلی که پرسشهايش بی پاسخ و کنشش واکنش تعبير می شود. رسالت روشنفکر دميدن در شيپور آگاهی است. آگاهی از رهگذر شنيدنِ پاسخِ پرسش حاصل می شود حال آنکه روشنفکران زمانه ی ما را يارای برآمدن از پس پرسشهای ما نيست.

نگاه به قدرت به مثابه ابزار سلطه بر مردمانی که در شناسائی و خواست حقوق شهروندی خويش درمانده اند مشخصه ی کنش سياستمداران و حاکمانی است که در پس نقاب عدالت و آزادی و دينداری دروغينشان پنهان شده اند، و در اين ميان نسل ماست که مسرور از نقاب برافکندن از چهره ی دروغين مدعيان، منادی عدالت و آزادی است. دانشگاه زنده است پس نسل ما زنده است، و فرياد آزادی و عدالت و دموکراسی و حقوق بشر از کنه وجود آن سربرمی آورد.امروز هيجدهم تيرماه، هشت سال پس از تيرماه جاودان يکهزار و سيصد و هفتاد و هشت ـ روز تبلور روح اعتراض دانشگاه بر استبدادزائی و استبدادخوئی ـ بود. پس امروز که کوله بار پرسشمان از علل استبداد رفته بر وجودمان، پاسخی از صدائی نمی شنود به بست سرور حيات منحصر به فرد خويش نشسته ايم تا به مردمان و نسلمان و روشنفکران و اساتيدمان و سياستمداران و حاکمانمان، بود وجود پرسشهايمان را در اين زمانه ی سراسر نياز که کوير تشنه ی عطشناک جستجوگر ذهنمان لطافت بارش بارانی را احساس نمی کند، يادآور شويم. از اين رو بدانيد که هم اينک به بست غم ننشسته ايم. که آرمانهايمان بساط بستمان است.

                                                            شورای مرکزی دفتر تحکيم وحدت

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط محبوبه  | 
دیروز لبخندهای بی دردی ام رو  جا گذاشتم ...امروز خشمم رو با طناب محکم مصلحت بستم ....اما فردا آتش این خشم هر لحظه زبونه می کشه و من ناچارتر از اون که فکرشو بکنی باید خاموشش کنم .چه قدر دردآوره که خودت مزدور خودت باشی...خودت خودتو به حیطه نفس گیر زمان تبعید کنی و خودت خودتو هلاک کنی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت   توسط محبوبه  | 

کاش همه چی یه خواب بود.یا شاید ای کاش من خواب بودم ورخدادشو نمی فهمیدم ولی نه این یکی اصلا کاش خوبی نیست....اونوقت می شدم عین نفرتی که تو دلم به چشمای خفته اطرافم دارم.انگار این چشما فقط برای موشکافی مثلثات ساخته شدند و رنگ لاک ناخن .اه دیگه نمی خوام این چشارو ببینم.اصلا ارزششو ندارن کاش ...................................................

نمی دونم  چرا همه چی برام اینقدر بی معنی شده .دیگه هیچ چی برام اهمیت نداره اصلا برا چی دارم نفس می کشم .اونقدر حالم بده که صدای کولر همسایه بهم آرامش میده .کاش می تونستم برم یه گوشه ای زارزار گریه کنم بدون اینکه تابلوی دیواری مردم بشم.اما نه اوضاع خیلی بدتر از این حرفاست .دیگه تابلو شدن هم برام اهمیتی نداره .بیچاره مردم اونقدر پرتن که اولین چیزی که به ذهنشون می رسه اینه که بگن طرف عاشقه.اونوقت دیگه بیش از پیش از اتمسفری که منو احاطه کرده حالم بهم میخوره.کاش یه جای دنجی بودا گریستن من...یه جای ساکت که صدای پای هیچ موجود مصلحت خوداندیشی سکوتشو بهم نزنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت   توسط محبوبه  |