تبليغاتX
درهمستان
 
 
زمان هیچ چیز نیست جز بادی که هر لحظه پرده های بیشتری را وادار به جر خوردن می کند! پیش خودت فکر می کنی این همه قدرت و جسارت و آگاهی یک دفعه از کجا سر در آورد ؟ بیست و هفت سال پیش...همین حوالی ..همین آمل بی ستاره ی خودمان !
از سبزه میدان تا کوچه پس کوچه های پرگل ولای اسپه کلا و جنگلهایش  مردان وزنانی را دیدند  که گلوله هایشان  و قدمهایشان خود خود پیروزی  بود! 

پی نوشت:کاری به درست بودن استراتژی اش و از این جور مزخرفات ندارم...!

پی نوشت:یادشان جاویدان!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت   توسط محبوبه  | 
blocked

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت   توسط محبوبه 
خسته ام....خسته ام ..خسته ام... همه ی گرفتاریهایم به کنار  این سردردی هم که از دو روزپیش فقط به خاطر نخوردن یک لیوان چایی سر صبح آنهم به خاطر دیر نرفتن سر کلاس استادی که جز زور نمی گوید شروع شده و مدام تیک تاک ساعت را با ضربه هایش حالیم می کند اعصابم را به هم ریخته!  همیشه روزهایی که سردرد می گیرم چهار پنج برابر بیشتر با اطرافیانم درگیر می شوم !دهانم جز فحش نمی گوید !حرف حساب هم حالیم نمی شود!

در ضمن خیر سرمان رفتیم باکلاس بازی در بیاریم وبلاگ ورد پرسی زدیم حتی صفحه اصلی اش رو هم درست حسابی  ندیدیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت   توسط محبوبه  | 

 

پی نوشت:VIVA FREEDOM & EQUALITY

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط محبوبه  | 

چیزی دست کم نداره از هل دادن یه زندانی به سمت سلولش یا جیغ داد بچه های سال اولی دوره ی ما وقتی مجبورشون می کردند توی جایی به اسم کلاس روی صندلی ای به اسم نیمکت بشینند قضیه ی دانشگاه رفتن ما...! سه سال از بهترین سالهای عمرمو توی این دانشکده لعنتی هدر دادم...درست شبیه غرغر زنایی که وقت طلاق برای حروم شدن جوونیشون به پای یه عوضی غصه می خورند..!

یه راه طولانی تا دانشکده ...بچه های خودشیرین با آرزوهای احمقانه !خط چشمهای  سیاه کلفت ...! صداهای نازک و تو دماغی...!بینی های سربالا..!موهای لخت...!مانتوهای کشی...! پاچه خواری تهوع آور استادای تهوع آور...!و چند تا تصویر چندشناک دیگه از دانشگاه مدام توی سرم می چرخه..این چند روزه همش کابوس دیدم...کابوس استاداا و همکلاسیها ..فقط یه بازنمایی کوتاه شبهای تحویل پروژه توی ذهنت میتونه برای چندین ساعت از زندگی بیزارت کنه و این یعنی ضد هنری ترین حالت ممکن...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط محبوبه  | 

دلم یه صفحه ی جدید می خواد یه درهمستان واقعی!

حتی دنیای مجازی هم به نظرم تهوع آور می یاد!تهوع آور تر از دنیای واقعی!خیلی بده که قدرت تخلیه نداشته باشی!و می دونم که این ضعف اونقدر سمج هست که تا مدتها همراه من باشه و زجرم بده و حتی متلاشیم کنه!

ولی نمی خوام کوتاه بیام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت   توسط محبوبه  | 
همیشه فکر می کنم باید یه چیزایی اینجا بنویسم ولی چی باید بنویسم؟

خوبه یه جایی باشه که آدم بتونه ترشحات مغزو اعصابشو توش خالی کنه و بعد چند سال بگه اینارو من ریختم؟حسن وبلاگ فقط همینه هیچ ارزش دیگه ای نداره!

پی نوشت:راستی چقدر خوبه همه ی این مردا برن کلی زن بگیرن حال این زنایی که هی زر زر می کنن که شوهر و خانواده و بچه داری چه چیزای خوبین جاا بیااااد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت   توسط محبوبه  | 

دوباره با یه تصویر محو کنار پنجره ی رو به درخت انار نشسته بودم دنبال تقویم ورزشی می گشتم که باهاش فال حافظ بگیرم نمی دونم چرا اینقدر مضطرب بودم ولی همه چیز احمقانه و بی اهمیت بود!!همه چیز بعد سه سال کاملا مضحک بود !!

خیلی کوچیک بودم هنوز با پتوی یک ونیم متری می خوابیدم ..تو اتاق پر دود سیگار بود با یه پنجره ی رو به درخت انار ..منم داشتم واسه خودم بالا پایین می پریدم ..انگار ابرها اومدن تو اتاق و حسابی می شد یه ابر بازی جانانه کرد!نمی دونم چرا نباید به بعضی چیزا دست بزنم یا چرا کاغذا باید سر جاشون باشه در حالیکه همه چیز ظاهرا به هم ریخته بود.پنجره همیشه بازبود و می شد واسه اردکها نون خورد شده ریخت..از صدای خر و پف اون زن ومرد مسن می ترسیدم..حقیقتا صدای وحشتناکی بود...می شد باهاش هر چیز ترسناکیو مجسم کرد...اگه نصفه شب تو رختخواب جیش می زدم اصلا دختر خوبی نبودم ...اصلا!!!منم نمی زدم ..اصلا!!!ولی یه دختر لجباز و لوس به چه دردی می خورد آخه!!!

همه بهش می خندیدند ..هیچ کس داستانشو باور نمی کرد...یه رادیوی قراضه داشت که همیشه صدای پارازیتش اعصاب همه رو خورد می کرد!یه مدت عاشق پفکهای دونه درشت بود...بعدش شکلات کاکائویی دونه درشت!!آخرا هم که فقط با سرم مایعات می خورد!من چقدر به این مرد شبیه بودم...من هم تحقیر می شم..منم همه بم میخندن...من هم میگن قاطی دارم .. و هردو مون انگار فقط برای درونمون ساخته شدیم و حرفهایی که باید اون تو ریخته بشه...!به هوای خودش زندگیشو در راه خدا خرج می کرد و برای انقلابی که پیروز شد و روزهایی که سراسر زجر و درد و مرگ بود...!20 سال تمام از خونه بیرون نرفت تمام زندگیش یه پنجره ی روبه درخت انار بود و چندتا کتابی که الان احساس خوبی از هیچ کدومشون ندارم!!

می دونستم حالش اصلا خوب نیست..می دونستم هر آن ممکنه دیگه نباشه و به خاطر این امتحانای لعنتی هیچ وقت به ملاقاتش نرفتم ..حتی وقتی که خواستم برم بیرون ..باز هم نرفتم!نمی دونم شاید همیشه دلتنگی باید با من همراه باشه و همیشه تنها کسی باشم که حسرتها رو یدک می کشه!!

روز تشییع جنازه دنبال درخت انار بودم ..درخته سر جاش بود ولی دیگه از پنجره خبری نبود!!!

پی نوشت1: حسابی دلم برای اون پیرمرد با نمک  تنگ شده!!!!

پی نوشت2:خسرو شکیبایی هم همان روز رفت..بازیگری که صداش ..حالتهاش و حرکاتشو بسیار بسیار دوست می داشتم!!!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت   توسط محبوبه  | 

ماموران اطلاعاتی و امنیتی بطور مرتب با 9 تن از دانشجویانی که سابقا بازداشت شده بودند، تلفنی تماس گرفته و آنها را با تهدید محاکمه به اتهام ارتداد که حکم آن اعدام است، به وحشت انداخته اند. کمپین بین ا لمللی حقوق بشر در ایران بشدت نگران امنیت جانی این دانشجویان است.

 دانشجویان تهدید شده عضو جنبش سراسری دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب اند که معروف به چپ معتقد به مارکسیسم هستند. 51 نفر از این دانشجویان در طی ماههای آذر و دی در سال 1386 توسط نیروهای امنتی بازداشت شدند. این دانشجویان پس از تودیع وثیقه های غیر معمول که تا به 300 میلیون تومان هم می رسید موقتا از زندان  آزاد شدند.

در طی هفته های اخیر، بازجویان بطور مکرر با تعدادی از دانشجویان، تماس تلفنی گرفته و آنها را تهدید کرده اند. انوشه آزادبر، بیژن صباغ، مجید اشرف نژاد، امین قضایی، بهروز کریمی زاده، عابد توانچه، بیتا صمیمی زاده، پیمان پیران و مهدی گرایلو از جمله دانشجویانی هستند که تهدید می شوند.

یکی از دانشجویانی که سابقا در بازداشت بود به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت: "تلفن ها از سوی بازجویان است. من کاملا صدای آنها را می شناسم. یکی خودش را حاجی سعید و دیگری حاجی ممد معرفی می کند. تلفن های تهدید امیز دیگری هم هست که ما آنها را نمی شناسیم، اما آنها ادعا می کنند که کاملا با پرونده های قضایی ما آشنا هستند."

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت   توسط محبوبه  | 

دست خودم نیست آخه درد می کنه ...بدجوری هم درد می کنه...ولی چرا دست خودمه ..خودم اینطوری می خوام..یعنی اگه نخوام دیگه این من نیستم ..شاید یه عوضی آشغال!

وقتی دور و برت کلی آدم باشند که فقط دور و برتند و به هیچ عنوان نمی تونی باهاشون حرف بزنی ..چون واقعا نمی دونی چی باید بگی و این حقیقتیه! چی باید گفت ؟ از روی اجبار یا شاید علاقه میخوای به چیزایی روی بیاری که میشه روش حساب کرد!!! و نتیجش هم همینه!!تخلیه !!!!

و تخلیه میشی! و اون تیکه کاغذ میتونه دنیای تو باشه!! و تو توش زندگی می کنی...نفس می کشی!!

پی نوشت1:سعی می کنم فکر کنم همه چیز خوب پیش میره..امتحانا هیچ وقت مهم نبودند..فقط لجظه ها مهمند که باید اونطوری که میخوام سپری بشن!!

پی نوشت۲: حس مادری رو دارم که به دنیا آمدن نوزادش رو انتظار می کشه و سعی می کنه دردی که قراره به سراغش بیاد نادیده بگیره!

پی نوشت۳:بر می گردم پر انرژی تر از همیشه!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت   توسط محبوبه  | 

درد به انفجار می رسد

از لابه لای مویرگها خودش را به دیوارهای جمجمه می کوبد

مغز را می درد و درل گونه از سوراخهای چشم بیرون می آید

هنوز فاصله زیاد است!

لجبازیها زیاد است !

گران است!

مغز نیکوتین می خواهد و عقل نیکوتین را پس می زند!

روح پرواز می خواهد و جسم پرواز را پس می زند!

تضادها به مباینت می رسند

و به ریش نداشته ی ما می خندند!!!

باید همه چیز را چشید حتی طعم پتک را

این است آیین سروری!!!

دریوزگی!!!

اههههه!تمامش کنید!

باید به اراجیف خندید

و آنقدر خنثی بود که از مغز شسته سواری گرفت!!!

باید به درون رفت

به مغز..به استخوان

به دردی که از جانش تیر می کشد و می زند...می زند!

باید جویدش آدامس قصه را!

لهش کرد و تفش کرد!

و تفش کرد!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محبوبه  | 

 

همینطوری عین تیک تیک ساعت

همینطوری عین تکرار واژه ی "دا"

همینطوری عین پاشنه ی کفش

اه چه کار مضخرفی!!!

دیروز عین امروز

امروز عین فردا

فردای عین امروز

ببین از اولش میتونی آخرشو ببینی

یعنی آخرش از اولش معلومه

تموم میشه!!!

تموم میشه!!!

هنجره هم آخر خسته میشه

هر صدایی یه وقتی خفه میشه

ساعتم یه وقت داغون میشه

گم شدن کتاب راندو اعصابو به گند میکشه

آخه خط کشیدن حال میده

و وقتی خطی نباشه

این جادست که گم میشه

و این رانندست که پیداش نمی شه

آدمه که حالش خوش نمیشه

و منم که برم بهتره

منم که باید برم آخه اینجوریه دیگه!!!

 

پی نوشت: بیا سوت بزنیم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت   توسط محبوبه  |