تبليغاتX
غرو لندهای یک جذامی

 

کريستوفر مک کندلس دانشجوي جوان و ورزشکار دانشگاه اموري، پس از فارغ التحصيل شدن در سال ١٩٩٢ زندگي ‏عادي خود را رها کرده و بعد از بخشيدن تمامي پس انداز ٢٤ هزار دلاري خود، پاي پياده به سوي آلاسکا راه مي افتد ‏تا در دل طبيعت وحشي زندگي کند. او در طول راه با شخصيت هاي مختلفي برخورد مي کند که زندگي او را تغيير مي ‏دهد....

در دل طبیعت وحشی سفر ادیسه وار پسر جوانی است که خود را در طبیعت گم می کند تا بتواند به شناخت خود و جهان برسد. نوعی سفر اشراقی که خود پن آن را تشویق جوانان برای دست برداشتن از عافیت زندگی مرفه شهری می داند. او چنین سفرهایی را لازمه خودشناسی و نوعی طی طریق می داند،

مردی که می خواست نوعی جک لندن دهه هفتادی باشد و با عبور از دشت های سرمازده و سفید از برف آلاسکا زیبایی های طبیعت را ببیند، فلسفه رها بودن و زندگی را تجربه کند و آرام بگیرد. پن در ترسیم روحیه ناآرام و زندگی خانوادگی نه چندان شاد مک کندلس ها بسیار زیرکانه عمل می کند و از کریستوفر جوان یک قدیس نمی سازد

بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد

به کوه خواهد زد

به غار خواهد رفت

کریستوفر مک کندلسی که پن ترسیم می کند کودکی بیش نیست، نوع نگاه او به جهان و زندگی هم کودکانه است. ساده و بی آلایش و به همین خاطر است که آرامش را در دل مادر زمین می جوید. او با انتخاب نام غریب الکساندر سوپر ترمپ[الکساندر ابر ولگرد] سادگی کودکانه خود را به نمایش می گذارد، اما در پایان همچون عارفی بالغ به مرحله فنا رسیده و در میان دشت های برف پوش آلاسکا جان می سپارد.

 

پی نوشت:این فیلم تارنمایی بود از رویای همیشگی ام...

پی نوشت:اصولا عکسای رنگی تو بلاگ نمی زارم چون دنیای واقعی که می بینم خاکستری تر از اینه که بخواد اینطوری تو دنیای مجازی منعکس بشه اما دنیای کریستوفر اونقدر رنگی بود که این مرزو شکوند...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت توسط محبوبه |


 
خیلی آزاردهندست که ببینی همه یکی یکی امتحانشون تموم بشه و تو تا یک ماه دیگه همچنان درگیر اوامر اساتید باشی(بابا غلط کردم)
-پدیده ی امتحان بدجور کلیشه ای شده ... دوستای مثلا جون جونیو می بینی  که سر یک نمره زیراب همو میزنن...بسی تهوع آوره دیدن این صحنه ها واین حرکات از دانشجوهای باشعور و باعقل...!چندشناکترین چیز همین نمره ایه که استادا با هزار منت و سرکوفت تقدیمت می کنند!
-پرسپولیس ..بایرن مونیخ و آلمان سه رکن شفت بازیهای دنیای نوجوانی هی دارن گل میکارن و من عین خیالم نیست ..اصلا به من چه!!! نمی دونم چرا ولی خیلی مسخرست!خیلی همه چیز بی مفهوم شده حتی دوستام که برای من فقط یه شماره تو حافظه موبایلند!!
-بدجوری با خودم احساس قرابت می کنم .....شاید این علاقه ای که از همنشینی های بیش از حد بدست اومده درست مثل رابطه ی مادر و فرزند که برای من اصلا چیزی به اسم عاطفه مادری معنی نداره !این احساسیه که بین دو انسان که ناچارند کنار  هم زندگی کنند و میل و جامعه حکم به باهم بودنشون داده بوجود میاد حالا گاهی وقتها این احساس عشقه  گاهی وقتها نفرت !همه چیز بر می گرده به خصلتهای دوطرف ...  به هر حال این منم و این خودم و رابطه ای که خیلی کمتر از نارسیسمه!
 
پی نوشت: و اما ...باید درگیر تاسیساتی بشم که زیاد از دانشجوهای معماری قربانی گرفته!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت توسط محبوبه |


ماموران اطلاعاتی و امنیتی بطور مرتب با 9 تن از دانشجویانی که سابقا بازداشت شده بودند، تلفنی تماس گرفته و آنها را با تهدید محاکمه به اتهام ارتداد که حکم آن اعدام است، به وحشت انداخته اند. کمپین بین ا لمللی حقوق بشر در ایران بشدت نگران امنیت جانی این دانشجویان است.

 دانشجویان تهدید شده عضو جنبش سراسری دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب اند که معروف به چپ معتقد به مارکسیسم هستند. 51 نفر از این دانشجویان در طی ماههای آذر و دی در سال 1386 توسط نیروهای امنتی بازداشت شدند. این دانشجویان پس از تودیع وثیقه های غیر معمول که تا به 300 میلیون تومان هم می رسید موقتا از زندان  آزاد شدند.

در طی هفته های اخیر، بازجویان بطور مکرر با تعدادی از دانشجویان، تماس تلفنی گرفته و آنها را تهدید کرده اند. انوشه آزادبر، بیژن صباغ، مجید اشرف نژاد، امین قضایی، بهروز کریمی زاده، عابد توانچه، بیتا صمیمی زاده، پیمان پیران و مهدی گرایلو از جمله دانشجویانی هستند که تهدید می شوند.

یکی از دانشجویانی که سابقا در بازداشت بود به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت: "تلفن ها از سوی بازجویان است. من کاملا صدای آنها را می شناسم. یکی خودش را حاجی سعید و دیگری حاجی ممد معرفی می کند. تلفن های تهدید امیز دیگری هم هست که ما آنها را نمی شناسیم، اما آنها ادعا می کنند که کاملا با پرونده های قضایی ما آشنا هستند."

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت توسط محبوبه |


دست خودم نیست آخه درد می کنه ...بدجوری هم درد می کنه...ولی چرا دست خودمه ..خودم اینطوری می خوام..یعنی اگه نخوام دیگه این من نیستم ..شاید یه عوضی آشغال!

وقتی دور و برت کلی آدم باشند که فقط دور و برتند و به هیچ عنوان نمی تونی باهاشون حرف بزنی ..چون واقعا نمی دونی چی باید بگی و این حقیقتیه! چی باید گفت ؟ از روی اجبار یا شاید علاقه میخوای به چیزایی روی بیاری که میشه روش حساب کرد!!! و نتیجش هم همینه!!تخلیه !!!!

و تخلیه میشی! و اون تیکه کاغذ میتونه دنیای تو باشه!! و تو توش زندگی می کنی...نفس می کشی!!

پی نوشت1:سعی می کنم فکر کنم همه چیز خوب پیش میره..امتحانا هیچ وقت مهم نبودند..فقط لجظه ها مهمند که باید اونطوری که میخوام سپری بشن!!

پی نوشت۲: حس مادری رو دارم که به دنیا آمدن نوزادش رو انتظار می کشه و سعی می کنه دردی که قراره به سراغش بیاد نادیده بگیره!

پی نوشت۳:بر می گردم پر انرژی تر از همیشه!!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت توسط محبوبه |


درد به انفجار می رسد

از لابه لای مویرگها خودش را به دیوارهای جمجمه می کوبد

مغز را می درد و درل گونه از سوراخهای چشم بیرون می آید

هنوز فاصله زیاد است!

لجبازیها زیاد است !

گران است!

مغز نیکوتین می خواهد و عقل نیکوتین را پس می زند!

روح پرواز می خواهد و جسم پرواز را پس می زند!

تضادها به مباینت می رسند

و به ریش نداشته ی ما می خندند!!!

باید همه چیز را چشید حتی طعم پتک را

این است آیین سروری!!!

دریوزگی!!!

اههههه!تمامش کنید!

باید به اراجیف خندید

و آنقدر خنثی بود که از مغز شسته سواری گرفت!!!

باید به درون رفت

به مغز..به استخوان

به دردی که از جانش تیر می کشد و می زند...می زند!

باید جویدش آدامس قصه را!

لهش کرد و تفش کرد!

و تفش کرد!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت توسط محبوبه |


 

همینطوری عین تیک تیک ساعت

همینطوری عین تکرار واژه ی "دا"

همینطوری عین پاشنه ی کفش

اه چه کار مضخرفی!!!

دیروز عین امروز

امروز عین فردا

فردای عین امروز

ببین از اولش میتونی آخرشو ببینی

یعنی آخرش از اولش معلومه

تموم میشه!!!

تموم میشه!!!

هنجره هم آخر خسته میشه

هر صدایی یه وقتی خفه میشه

ساعتم یه وقت داغون میشه

گم شدن کتاب راندو اعصابو به گند میکشه

آخه خط کشیدن حال میده

و وقتی خطی نباشه

این جادست که گم میشه

و این رانندست که پیداش نمی شه

آدمه که حالش خوش نمیشه

و منم که برم بهتره

منم که باید برم آخه اینجوریه دیگه!!!

 

پی نوشت: بیا سوت بزنیم...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط محبوبه |


از کمپین رفیق عابد توانچه حمایت کنید!

زندان پاسخ هیچ اندیشه ای نیست !

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط محبوبه |


مثل هر روز زیر آوار باید خم شد!

مثل هر روز باید بزرگ شدن  را با کف دستان لمس کرد!

مثل هر روز با عابران میدان کشوری !

با مردانی که خون همین یک کلمه ی خون ما را از هم جدا می کند

و گه گاهی می خواهند سایه باشند برای من و دستهای کوچکی که سیاهی را با نان می خواهد!

و صبوری من!

و صبوری من!

و لبخندم به په پای همه آن قدمهایی که راه من را می دانند!

و پاهای برهنه ام را !

من به کفش می اندیشم !

و به برقی که از گوشه ی چشمم  به کفشهایشان می فرستم!

و  در من آینه ایست برای شما و  مغزهای شما که به انجماد رفته است!

و من آینه می شوم !

آینه ی شما و حماقت شما!

پی نوشت:هر چی زمان میگذره بیشتر به چرکی بودن خودم ایمان میارم! بده که به هیچ عنوان قابل  درک نباشی..چه برای آدمایی که مجبوری بینشون زندگی کنی و نه برای روشنفکرایی که دوسشون داری..!!خاص بودن اصلا خوب نیست..اصلا خوب نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت توسط محبوبه |


تا چند ساعت دیگه دوباره آغاز می شوم

من همه چیز را به هم می ریزم

وبه همه چیز پشت می کنم

و به همه چیز می خندم

می خندم!

رویای خوبیست.نه؟

انرژی های مثبتتان را برایم ذخیره کنید!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط محبوبه |


غیرت یعنی سرشاخ شدن پیل گونه ی دو انسان با یکدیگر روی زمین گردی به نام زمین کشتی!

ها ها ها ها ها ها

تعصب یعنی فحاشی و تحقیر  فلان بازیکن سیاه پوست توسط فلان بازیکن سفید پوست!

ها ها ها ها ها ها

وطن پرستی یعنی تلاش برای فرستادن چیز گردی به نام توپ به درون جایی به نام دروازه!

ها ها ها ها ها ها

الگو یعنی موهای روغن مالیده ی فلان بازیکن قیمتی (البته فکر کنم الان یه خرده از مد روز بی اطلاعم)!

ها ها ها ها ها ها

مفید بودن یعنی چرخیدن 22 آدم گنده سال دور همان توپ گرد فوتبال!

ها ها ها ها ها ها

اخلاق یعنی کوباندن مشت روی صورت رقیب و چیزمالی و دستبوسی قدرت مداران!

ها ها ها ها ها ها

اشتغال یعنی 22 میلیون آدم بیکار دلبسته به برد تیم ملی (آدمهایی که وقتشان را به توالت ارزانی میدارند!)

 ها ها ها ها ها ها

 خدمت یعنی نشتن فلان فوتبالیست یا کشتی گیر روی صندلیهای مجلس شورای اسلامی!

ها ها ها ها ها ها

 

از نسبی گرایی دل خوشی ندارم ...بگذارید حکم کلی بدهم:

حماقت یعنی جردادن گلو برای تشویق یا فحاشی به فلان بازیکن یا مربی

حماقت یعنی تماشای بازی ای که اصلا جذابیت ندارد!

اینجا دیگر نوبت خندیدن نیست! نوبت عاق کردن است!))

حماقت یعنی چشمهای به فنا رفته ی سرباز وظیفه

حماقت یعنی حمله قلبی فلان تماشاچی به خاطر باخت تیم ملی

حماقت یعنی 4 ماه بی حقوقی کارگر فلان کارخانه و هدیه چند میلیونی همان فلان کارخانه  به فلان بازیکن خوش نام و اتومبیل 100 میلیونی همان فلان بازیکن خوشنام!

حماقت یعنی بلوتوث کردن فیلم سکس فلان قهرمان ورزشی!

حماقت یعنی دستهای پینه بسته ی پدر و پوسترهای به در و یوار چسبانده شده ی پسر!

حماقت یعنی اول فوتبال بعد نان شب!

حماقت یعنی مخهای آکبند شده ی ملت!

حماقت یعنی تیم ملی !

حماقت یعنی جام جهانی!

حماقت یعنی فیفا!

حماقت یعنی رقابت!

 

پی نوشت :این (ها ها ها ها ها ها ) ها یه جور کپ زنی  از آهنگ فکر کنم والضحای نامجوست. با همان ریتمش بخوانیدلطفا !

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت توسط محبوبه